تبليغاتX
Rain of Tear

Rain of Tear

بهترین آرزو هارو برای اون کسی که این عکس رو بهم داد دارم

از بهترین دوستای دنیاست

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:18 توسط Kiarash| |

من عاشق شدم با تو کنار تو آرامشو تجربه کردم تو میری دنبال زندگیت و این منم که تنها با دردم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:19 توسط Kiarash| |

سلام

این دومین پستمه با این عنوان . دعا کنید این پستام بیشتر نشه . چون هر وقت خیلی پریشونم این پستارو میدم .

امشب تنها فکرم پریشون نیست . بلکه تو دلم یه آشوبه . یه آشوب بد . آشوبگرش هم بد جوری داره به هم میریزتش. نمیدونم پلیس ضد شورش هم مث اینکه خیلی آشوبگرو دوست داره و کاری به کارش نداره .

قلبم تند تند میزنه . بعضی وقتا از چشام اشک میاد . به هیچی جز آشوبگر نمیتونم فک کنم . این حالارو دارم . شاید عاشق شدم .

نمیدونم .
بازم این کلمه ......!
واسم دعا کنید ......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 22:32 توسط Pejman| |

می رسد روزی که بی هم می شویم
یک به یک از جمع هم کم می شویم
می رسد روزی که ما در خاطرات
موجب خندیدن و غم می شویم
گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق
می رسد روزی که بی هم می شویم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 13:1 توسط Kiarash| |

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی بر نیاید دگر آواز از "من"!
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست، بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ، بسپاریم به باد
! آه ! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست
. آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شیرین" ،
تیشه می زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است
. رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی!
فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 17:7 توسط Pejman| |

مـــن براي " تنهــا نبـودن " آدمهاي زيادي دور و برم دارم

آن چيزي که ندارم کسي براي " بـا هـم بـودن " اســـت...!

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:55 توسط Kiarash| |

این روزها سهم من از داشتنِ " تو " فقط خوابی ست که برای آمدنت.....می بینم.!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:58 توسط Kiarash| |

بدترین کاری که ما با آدمها می کنیم اینه که
یه دنیا پر از خاطره براشون می سازیم
و بعد
توی این دنیا
تنها رهاشون.....می کنیم.!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:53 توسط Kiarash| |

من بی تو
شعر خواهم نوشت ...
تو بی من
چه خواهی کرد؟....
اصلا
یادت هست
که نیستم...

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:52 توسط Kiarash| |

تو هنوز با تمام نبودنت

تمام بودن منی......!

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:51 توسط Kiarash| |